به سایت photo-biography.net خوش آمدید.

داستان کوتاه عاشقانه و پند آموز

داستان کوتاه در مورد بی تفاوتی

|داستان کوتاه پند آموز|داستان کوتاه پند آموز انگلیسی|داستان کوتاه پند آموز عاشقانه|داستان کوتاه پند آموز جدید|داستان کوتاه پند آموز زندگی|داستانهای کوتاه پند آموز از بزرگان|داستانهای کوتاه پند آموز|داستانهای کوتاه پند اموز عاشقانه|داستان کوتاه و پند آموز|داستان های کوتاه پند آموز|داستان...

|داستان کوتاه پند آموز|داستان کوتاه پند آموز انگلیسی|داستان کوتاه پند آموز عاشقانه|داستان کوتاه پند آموز جدید|داستان کوتاه پند آموز زندگی|داستانهای کوتاه پند آموز از بزرگان|داستانهای کوتاه پند آموز|داستانهای کوتاه پند اموز عاشقانه|داستان کوتاه و پند آموز|داستان های کوتاه پند آموز|داستان کوتاه پندآموز برای کودکان|داستان کوتاه پندآموز|داستان کوتاه پندآموز|داستان های کوتاه پندآموز|داستان کوتاه و پندآموز|داستان های کوتاه پندآموز|داستان های کوتاه پندآموز|یک داستان کوتاه پندآموز|داستان های کوتاه و پندآموز|داستان های کوتاه و پندآموز|داستان کوتاه پند|داستانهای کوتاه پند|داستان های کوتاه و پند آموز انگلیسی|داستان کوتاه پند آموز به زبان انگلیسی|داستان های کوتاه پند آموز عاشقانه|داستان کوتاه عاشقانه و پند آموز|داستان های کوتاه پند اموز جدید|داستان کوتاه و پند اموز جدید|داستان های کوتاه و پند آموز جدید|داستانهای پند آموز کوتاه جدید|داستانهای کوتاه پند آموز|داستانهای کوتاه پندآموز|داستانهای کوتاه پندآموز
  برترین ها: وقتی در اتاق را باز کردم او آن‌جا کنارِ بخاری روی صندلی راحتی‌اش نشسته بود و در سکوت و آرامشی که او در نظر من بزرگ جلوه می‌داد به رویم نگریست و آن وقت مثلِ این که صدای به هم خوردن پنجره‌ها ناگهان او را از خوابِ رویا بار و شیرینی بیدار کرده باشد آهسته گفت:

«عجب!… شما هستید، بفرمایید، خواهش می‌کنم بفرمایید.»

با اندوه پیش رفتم، قدم‌هایم مرا می‌کشیدند، انتظار نداشتم که بعد از یک هفته دوری و قهر این‌قدر بی‌تفاوت مرا استقبال کند. فکر می‌کردم با همه کوششی که او برای پنهان کردنِ احساساتش می‌کند باز من خواهم توانست بعد از یک هفته، در اولین دیدار بارقه ضعیفی از شادی و خوش‌بختی آنی را در چشمانِ او بیدار کنم و با این همه ترسیدم به چشمانش نگاه کنم. ترسیدم در چشم‌های او با سنگی روبه‌رو شوم که بر روی آن هیچ نشانی از آن‌چه که من جست‌وجو می‌کردم نقش نشده باشد. پیش خودم فکر کردم:

من نباید مثلِ همیشه تسلیم او باشم، من می‌خواهم حرف‌هایم را بزنم و او باید گوش بدهد، او باید جواب بدهد، من او را مجبور می‌کنم، و در تعقیب این فکر با اطمینان و اندکی خشونت در مقابلش ایستادم.

«می‌دانی که برای چه آمده‌ام؟!»

مثلِ بچه‌ها خندید. شاید به من و شاید برای این‌که در مقابل حرف‌های من عکس‌العمل خُرد کننده‌ای نشان داده باشد. آن‌وقت درحالی که با یک دست صندلی روبه‌رو را نشان می‌داد و با دستِ دیگرش کتابِ قطوری را که به روی زانوانش گشوده بود می‌بست و گفت: «البته که می‌دانم، البته، حالا اول بهتر است کمی بنشینید و خودتان را گرم کنید، این‌جا، نزدیک بخاری.»

وقتی روی نیمکت نشستم فکر کردم که او چرا می‌کوشد تا با تکرار کلمه «شما» بین من و خودش دیواری بکشد.

آه، بعد از یک سال، بعد از یک سال، من هنوز برای او «شما» بودم. بعد از گذشتنِ روزها و ساعاتی که در آن حال «من و او» دیگر وجود نداشته‌ایم بعد از لحظات پیوند، بعد از لحظات یکی بودن و یکی شدن.

آن وقت از خودم پرسیدم: چه می‌خواهی بگویی، با این ترتیب و با صدای بلند، بی‌آن‌که خودم توجهی داشته باشم تکرا کردم:

«با این تریب.»

و صدای او را شنیدم: «حالا می‌توانیم شروع کنیم.»

سرم را بلند کردم. در آن لحظه آماده بودم تا چون دریای دیوانه‌ای در مقابلِ او طغیان کنم و به روش بیایم. پنجه‌هایم را گشودم، در لبانم لرزشی پدید آمد، در جای خود اندکی به جلو خزدیم، می‌خواستم فریاد بزنم:

«که چه؟ چرا به من راه نمی‌دهی؟ چرا مثل دیواری در مقابلم ایستاده‌ای؟ یا راهم بده، یا راهم را باز کن، یکی از این دوتا. هیچ‌وقت نمی‌گویی که از من چه می‌خواهی، هیچ‌وقت ندانستم که برای تو چه هستم. بگو، فقط یک کلمه، آن وقت من خوش‌بخت خواهم شد، حتی اگر کلمه تلخی باشد.

شاید اولین کلمات هم از میانِ لبانم بیرون آمدند، اما بغض گلویم را فشرد و نگاه او، نگاه او که مانند قهقهه مردگان از سرمای وحشت‌انگیز و تمسخر‌آلودی لبریز بود، دهانم را بست و پلک‌هایم را به زیر انداخت. خجلت‌زده درونم را نگاه کردم و آهسته زیر لب گفتم: «آه دیوانه، دیوانه!»

نگاهم از روی انگشتانِ لرزانم به پایین خزید و به روی گل‌های رنگارنگِ فرشِ قالی، نوک کفش‌های او، زانوانِ لاغرش که طرحِ آن از پشتِ شلوار به خوبی هویدا بود، افتاد؛ و بالاتر، دستش که بی‌رنگ و باریک بود و دسته عینک رابا هیجان می‌فشرد، سینه‌اش که زندگی در پشت آن گویی بالبخند – خاموشی «زندگی» را می‌نگریست و چانه محکم و لب‌های لرزانش، و نمی‌دانم چرا بی‌هوده آرزو کردم که بروم، به جای دوری بروم و همه چیز را فراموش کنم.

او از جایش بلند شد و درحالی که با قدم‌های کشیده‌اش به سوی من می‌امد گفت: «و بالاخره هیچ چیز معلوم نشد!»

سرم را با بی‌اعتنایی نومیدانه‌ای تکان دادم.

«چه چیز را بگویم چه چیز را؟»

به نظرم رسید که آن چه مرا رنج می‌دهد از او جداست، چیزی است در خودِ من و چسبیده به دنیای تاریک من و افزودم:

«قضیه خیلی یک‌طرفی است نه، من اشتباه می‌کنم من باید بروم و به تنهایی فکر کنم.»

آن‌وقت او دست‌هایش را گذاشت روی شانه‌های من و روی صورتم خم شد. نفس‌اش داغ بود. گونه‌‌های لاغر و پیشانی بلندش را به گونه‌ها و پیشانی من مالید و در همه این احوال من بوی تنش را با عطش تنفس می‌کردم و دنیای من در میان آن بازوانِ مطمئن و در عمق آن چشم‌های خاکستری و سرد، رنگ می‌گرفت.

«اگر یک کمی از خودمان بیرون بیاییم شاید بتوانیم اطراف‌مان، و دیگران را هم ببینیم.»

«عزیز من، کلمات خیلی زیبا و در عین حال خیلی تو خالی هستند. می‌فهمی چه می‌خواهم بگویم، بهتر نیست که قضاوت‌مان را نسبت به اشخاص، خارج از حدود دنیای مسخره کلمات تنظیم کنیم؟»

آه، او پیوسته با این فلسفه‌ها مرا گم‌راه می‌کرد. اندیشیدم چه می‌خواهد به من بگوید. آیا دوستم دارد؟!

این اولین ادراکم از گفته‌های او بود. بی‌آن‌که به مقصود حقیقی او توجه داشته باشم، هیچ‌وقت راجع به گفته‌های او عمیقانه فکر نمی‌کردم. از این کار می‌ترسیدم و پیوسته در همه حرکات و گفته‌های او به دنبال یک اعتراف می‌گشتم، اعترافی که به آن احتیاج داشتم، می‌خواستم راحت بشوم و او زیرکانه با من بازی می‌کرد.

با هیجان دست‌هایم را به دور گردنش حلقه کردم: «دوستم داری، نه؟ دوستم داری؟»

و در آن حال دلم می‌خواست که از فرط شادی گریه کنم، اما او خودش را با اندکی تاثر و حالت رمیده‌ای از میانِ بازوانِ من بیرون کشید، به سوی دیگر اتاق رفت و در مقابل گنجه کتاب‌ها ایستاد.

«همه‌اش حساب می‌کنی، همه‌اش به خودت فکر می‌کنی.»

و آن وقت با هیجان به‌طرف من برگشت.

«بیا انسان بشویم، بزرگ بشویم، دوست داشتن و دوست داشته شدن رابه وجود بیاوریم.»

آه. دنیای او برای من قابل لمس نبود. دنیای او برای من جسمیت نداشت. می‌دانستم که چه می‌خواهد و چه می‌گوید. می‌دانستم که فقط می‌خندد، فقط می‌خندد، فقط می‌خندد به همه‌چیز و به همه‌کس، حتی به خودش. اما من نمی‌توانستم مثل او باشم، می‌خواستم فریاد بزنم:

«دستم را بگیر و با خودت ببر به هرکجا که می‌خواهی، شاید یک روز بتوانم با تو به آن‌جا برسم.»

اما احساس کردم که قدم‌هایم در سستی و رکودِ وحشتناکی فرو رفته‌اند، حس کردم که قدم‌هایم مرا یاری نمی‌کنند. من هنوز در تارهای ابریشمین زندگی اسیر بودم، مثلِ صدها و هزارها انسان دیگر، به آن اوج رسیدن، به آن وارستگی و بی‌نیازی رسیدن…آه، شاید همه سال‌های عمرم کافی نبودند و من بی‌هوده تلاش می‌کردم: بی‌هوده تلاش می‌کردم تا او را به سطحِ زمین به آن جایی که خودم زندگی می‌کردم باز گردانم.

از مقابل گنجه کتاب‌هایش برگشت و کنارِ من ایستاد. مثلِ شیطانی تاریک و وسوسه‌انگیز بود.

«گفتی این آخرین بار است که به دیدنِ من می‌آیی، نه؟»

قلبم لرزید. نمی‌خواستم او به همین آسانی این دوری و گسستن را قبول کند، دلم می‌خواست دستم را بگیرد و مرا به خودش بفشارد و در صدایش اندوهی باشد و بگوید «تو این کار را به‌خاطر من نخواهی کرد»، اما او خاموش بود. صورتم را به طرفِ تاریکی برگرداندم و نومیدانه گفتم:

«این طور تصمیم گرفته بودم.»

«وحالا چه‌طور؟»

بیش‌تر به طرفم خم شد. آه، او نزدیکِ من بود، زندگی من بود و من دیگر چه می‌خواستم؟

«حالا، حالا،…آه، نمی‌دانم!»

شاید او همین را می‌خواست، همین تزلزل و تردید را و من او را کشف نمی‌کردم. این خیلی دردناک بود. آن‌وقت او با اطمینان برخاست.

«شام را با هم می‌خوریم.»

من ساعتم را نگاه کردم، هشت و نیم بود و اندیشیدم: «نباید تسلیم بشوم، نباید مغلوب بشوم.»

و در همان حال گویی او با نگاهش به من می‌گفت: «دختر کوچولوی احمق، فتح و شکست چه معنی دارد…آیا دوست داشتن برای تو کافی نیست؟»

«البته شام می‌خوریم، اما بعد…»

و او با خون‌سردی گفت:

«بعد هر طور که دلت می‌خواهد رفتار کن.»

«من این‌جا نمی‌مانم.»

و فقط این حرف را زدم تا او بگوید «بمان» و لااقل یک‌بار از من با «کلمه»، کلمه‌ای که در گوش من صدا می‌کند، چیزی خواسته باشد.

«اما او خندید، خنده‌اش رنجم می‌داد، چون می‌دانستم که همه چیز را در من می‌خواند.»

«البته اگر بخواهی، می‌روی.»

من بی‌آن‌که خودم بخواهم التماس می‌کردم با جملاتی که هیچ مفهوم دیگری جز تضرع نداشت و او…او مرا خُرد و مغلوب می‌کرد، بی‌آن‌که لحظه‌ای از آن اوجِ بی‌نیازی پایین آمده باشد.

آهسته گفتم: «نه، اگر تو بخواهی می‌مانم…و در غیر این صورت…»

نگاهش را با دقت به چشمان من دوخت، مثل این‌که می‌خواست بگوید: «بازی نکن، من دست تو را خوانده‌ام، و با لحن کنایه‌آلودی گفت:

«من عادت نکرده‌ام امر کنم. به‌خصوص در مقابلِ خانمی… تو می‌دانی که در این مورد خودت باید تصمیم بگیری.»

میز کوچکش را جلو کشید.

«شراب خوبی هم در خانه داریم.»

من می‌دانستم که تسلیمم و تلاشی نکردم. هیچ‌چیز نگفتم. می‌ترسیدم که تا مرحله زنِ حساب‌گری تنزل کنم.

در مقابلِ من پشتِ میز نشست و درحالی که جام را پُر می‌کرد به شوخی گفت:

«آن‌هایی که با زبان‌شان به آدم فحش می‌دهند با قلب‌شان آدم را نوازش می‌کنند.»

و با لبخند پُرمعنایی به صورت من نگاه کرد.

شب تاریک و سنگین بود و آتش در بخاری با زمزمه ملایمی شعله می‌کشید. خسته و ناامید سرم را بلند کردم و اطراف را نگریستم. همه‌اش کتاب، کتاب، کتاب، همه دیوارها از قفسه‌های کتاب پوشیده شده بود و او در میان این همه کتاب زندگی می‌کرد.

و ناگهان حس کردم که او برایم سنگین و غیرقابل درک است. نمی‌توانم تحملش کنم، حس کردم که از او دورم. آن‌وقت سرم را در میان دو دست گرفتم و به تلخی گریستم.

«آه خدای من، پس من چه باید بکنم؟»

و او با خون‌سردی گفت: «دوستِ کوچکِ من نوشیدنی‌ات را بخور، آن‌وقت می‌رویم در آن اتاق دراز می‌کشیم و من برای تو قصه می‌گویم.»

سرم را بلند کردم. چیزی در چشم‌هایش می‌سوخت. حس کردم که پلک‌هایم داغ و سنگین می‌شوند. رویایی روی پیک‌هایم ایستاده بود. شب در ظلمت نفس می‌کشید، اما به نظرم رسید که از پشت شیشه‌های پنجره آفتاب به درون اتاق نفوذ می‌کند…

راههایی ساده برای درمان آفتاب سوختگی |درمان آفتاب سوختگی|درمان آفتاب سوختگی پوست صورت|درمان افتاب سوختگی شدید|درمان آفتاب سوختگی پوست دست|درمان آفتاب سوختگی شدید پوست|درمان آفتاب سوختگی د...
بازیگران اهل شیراز بازیگران و کارگردانانابراهیم گلستان • لیلی گلستان • کاوه گلستان • گوهر خیراندیش • جمشید اسماعیل‌خانی • محمد فیلی • امین تارخ • چکامه چمن‌ماه • پرویز ک...
عکس جدید صدف طاهریان و صبحانه های خوشمزه اش! صدف طاهریان بازیگر جنجالی که با کشف حجاب و صحبت هایش سوژه رسانه های بین المللی شده بود| عکس هایی از صبحانه اش منتشر کرده است. صدف طاهریان بازیگر سابق...
درباره انواع ویروس کامپیوتری ارائه یک تقسیم‌بندی دقیق از ویروس‌ها کار مشکلی است و می‌توان ویروس‌ها را به روش‌های مختلفی تقسیم‌بندی کرد. این روش‌ها می‌تواند بر اساس میزبان ویرو...
نمادهای ماه تولد نمادهای ماه تولد: (فروردین) متولد : نوزاد طبیعت سمبل : قوچ شعار : من هستم ستاره حاکم : مارس (مریخ) عنصر وجود : آتش شخصیت : کاردینال فلز و...
سریال پایتخت ۳ پایتخت ۳ نام فصل سوم از مجموعهٔ تلویزیونی پایتخت به کارگردانی سیروس مقدم است که در نوروز ۱۳۹۳ از شبکه ۱ سیما پخش شد. فیلمنامه سریال پایتخت ۳ به سرپرست...
سریال وزیرمختار مجموعهٔ تلویزیونی وزیرمختار بر اساس زندگی الکساندر گریبایدوف به کارگردانی سعید نیک‌پور در سال ۱۳۷۰ در ایران ساخته شد. سه مجموعه تلويزيونی امیرکبیر، ش...
علی‌ اکبر جوانفکر ؛ از مهره‌های تبلیغاتی احمدی‌نژاد علی‌اکبر جوانفکر علی‌اکبر جوانفکر یکی از مهره‌های تبلیغاتی احمدی‌نژاد به‌شمار می‌رفت. او در تاریخ ۲۹ آبان ۱۳۹۰، به دلیل چاپ مطالب خلاف موازین اسلام...
درباره داروی گیاهی آنتوم آنتوم (Anethum) دارویی گیاهی است که برای کاهش چربی خون (کلسترول و تری گلیسریدها) و پیشگیری و درمان آرتریو اسکلروز و کولیک‌های صفراوی به‌کار می‌رود. ...
نگار جواهریان با لباسی متفاوت + عکس لباس متفاوت نگار جواهریان نگار جواهریان بازیگر 34 ساله کشورمان با ظاهری متفاوت در جشن روزنامه سینما شرکت کرده بود. نگار جواهریان در جشن رو...
سریال تنهاترین سردار تنهاترین سردار سریالی است به کارگردانی مهدی فخیم‌زاده که در سال ۱۳۷۵ از شبکه ۱ سیما به روی آنتن رفت. این سریال به روایت زندگی امام حسن مجتبی، قضیه صلح...
زبان مردم شیراز چیست؟ مردم شیراز زبان فارسی را با لهجه شیرازی تکلم می‌کنند. لهجه شیرازی دارای ۲۳ همخوان /P/ | /b/ | /f/ | /v/ | /t/ | /d/ | /k/ | /g/ | /q/ | /c/ | /j/ | /s...
آشنایی با سگ نژاد سرابی     نام‌های دیگر Persian shepherd - Persian mastiff کشور خاستگاه ایران خصوصیات وزن نر ۶۰ تا ۹۰ کیلو...
سریال تبریز در مه تبریز در مه مجموعه تلویزیونی به کارگردانی محمدرضا ورزی و بازی کوروش تهامی، جمشید مشایخی، محمد مطیع، محمدرضا شریفی نیا، حسام نواب صفوی، الهام حمیدی، دا...