به سایت photo-biography.net خوش آمدید.

مصاحبه با محمد نادری

مصاحبه با محمد نادری

اگر به مسیری که در آن قدم گذاشتی باور داشته باشی، روزی فرا خواهد رسید که مزد دشواری‌ها و سختی‌هایت را می‌گیری و در جایگاهی قرار می‌گیری که استحقاق آن را داری. محمد نادری نمونه فردی است که پاداش سال‌ها تلاشش را در عرصه بازیگری، تئاتر و نویسندگی با بازی در سریال «شمعدونی» گرفته است، بسیاری وقتی بازی او را در قسمت‌های ابتدایی سریال دیدند تصور نمی‌کردند این بازیگر تازه‌وارد بتواند با نقش هوشنگ مظاهری تا این حد بدرخشد. هر چند محمد نادری به لحاظ ظاهری و رفتاری با هوشنگ مظاهری تفاوت‌های زیادی دارد و حتی به لحاظ سنی و جنس زندگی با او متفاوت است اما بعد از این سریال سعی کرده این کاراکتر را چندان از خودش دور نکند و مانند هوشنگ، کودک درونش را زنده نگه دارد، همانند او زندگی را از دریچه خوش‌بینی نگاه کند، در مقابل مشکلات لبخند بزند و به خوردن یک لیوان آب هویج خنک فکر کند. نادری می‌گوید گاهی منطق آب هویجی می‌تواند بسیار گره‌گشاتر باشد. او معتقد است ما بیش از اندازه مسائل را بزرگ می‌کنیم.

برای اینکه همسر آتنه فقیه نصیری شوم استرس داشتم

وقتی متوجه شدم در سریال «شمعدونی»نقش همسر آتنه فقیه نصیری را بازی می‌کنم دچار استرس شدم چراکه ایشان یکی از بهترین بازیگرهای ایران به‌شمار می‌روند و از سابقه درخشانی در این عرصه برخوردارند ضمن اینکه وقتی چهارده، پانزده ساله بودم سریال «خاله سارا» با بازی خانم نصیری از تلویزیون پخش می‌شد و من هم با علاقه خاصی بازی‌شان را دنبال می‌کردم به همین خاطر برای من راحت نبود که بخواهم نقش همسر ایشان را بازی کنم و برای کنارشان قرار گرفتن استرس داشتم اما خانم نصیری به قدری برخورد حرفه‌ای و خوبی داشتند و بزرگوارانه به من اعتمادبه‌نفس دادند که خیلی زود توانستم خودم را در این قالب پیدا کنم و بدون استرس در مقابل ایشان قرار گرفتم.

مصاحبه با محمد نادری

نقشی که از من ۱۵ سال بزرگتر است

هوشنگ مظاهری به لحاظ سنی حداقل ۱۵ سال از من بزرگتر است، ضمن اینکه ما به لحاظ شرایط زندگی با یکدیگر تفاوت زیادی داریم چراکه او ازدواج کرده و صاحب دو فرزند است درحالی‌که من حتی تجربه ازدواج را هم ندارم، چه برسد به اینکه بچه داشته باشم. از طرفی نقش فرزندانم را امیر کاظمی و ویدا جوان ایفا می‌کردند؛ کسانی که اختلاف سنی‌ام با آنها بسیار کم بود. به‌طور مثال ویدا تنها دو سال از من کوچکتر است هر چند به لحاظ ظاهری سال‌ها کوچکتر از سن واقعی‌اش نشان می‌دهد. به هر حال همه تلاشم را به کار بستم تا بتوانم خودم را به این نقش نزدیک کنم تا کاراکتر هوشنگ مظاهری برای مخاطب باورپذیر شود.

الگوی من برای رسیدن به هوشنگ مظاهری

برای رسیدن به کاراکتر هوشنگ مظاهری سعی کردم یک سری الگو‌برداری‌هایی انجام دهم تا این کاراکتر واقعی و باورپذیر از آب در آید، به همین خاطر به اطرافیانم رجوع کردم تا بتوانم از آنها الگو بگیرم. در اقوام‌مان فردی بود که حس کردم می‌توانم از او برای رسیدن به کاراکتر هوشنگ مظاهری الگو بگیرم. او در این راه به من تا حد زیادی کمک کرد.

هوشنگ مظاهری بودن بد نیست

یکی از خصلت‌های شیرین هوشنگ مظاهری این است که کودک درونش هنوز بزرگ نشده و همین موضوع باعث شده در مواجهه با مشکلات و سختی‌ها صرفا به فکر برخورد منطقی نباشد و گاه موضوعات را به شوخی برگزار کند تا از این طریق جو تلطیف شود. این جنس نگاه هوشنگ را سعی کردم بعد از پایان «شمعدونی» هم همراه خودم داشته باشم، رفتار هوشنگ در مواجهه با مشکلات قابل تامل است. هیچ وقت یادم نمی‌رود در سکانسی که پسر هوشنگ گم شده و از سویی دیگر فردی در خانه آنها سکته کرده به همسرش پیشنهاد می‌دهد با همدیگر آب هویج بخورند و زمانی که با اعتراض مواجه می‌شود، می‌گوید چه اشکالی دارد در این شرایط این کار را انجام دهند، شاید این موضوع از نظر دیگران نوعی بی‌خیالی تعبیر شود، اما به نظرم حق با هوشنگ است خوردن یک لیوان آب هویج در چنین شرایطی واقعا ایرادی ندارد و باعث می‌شود با تمرکز بیشتر مشکل را بررسی کرد، اما ما دوست داریم وقتی در شرایط سخت قرار می‌گیریم همه چیز را به شکل منطقی برگزار کنیم.

منطق آب هویجی

فکر می‌کنم بد نیست گاهی یاد بگیریم در اوج مشکلات و سختی‌ها یک لیوان آب هویج بخوریم و از منطق آب‌هویجی استفاده کنیم. فکر نکنیم که باید در مقابل مشکلات صرفا برخورد منطقی داشته باشیم هرچند شخصیت‌هایی مانند هوشنگ مظاهری در جامعه ما جدی گرفته نمی‌شوند، اما به نظرم داشتن چنین دیدگاهی به ما کمک می‌کند که راحت‌تر با مشکلات برخورد کنیم، به‌طور مثال در یکی از سکانس‌ها می‌بینیم که هوشنگ ‌مهمانی برای قبولی دخترش تدارک م ی‌بیند اما دخترش قبول  نمی‌شود و آنها به نوعی در مقابل ‌مهمان‌ها سرافکنده می‌شوند ولی او در این موقعیت می‌گوید که امشب خیلی خوب بود و زمانی که با اعتراض دیگران مواجه می‌شود پاسخ می‌دهد حداقل امشب دور هم جمع شده‌ایم. این یک نگاه قابل تامل است که ما در مواجهه با شرایط سخت نباید تنها مشکلات را ببینیم و می‌توانیم نقاط مثبت را هم در نظر بگیرم.

یاد گرفتم به مشکلات بخندم

طی سال‌های اخیر یاد گرفتم به نوعی به مشکلات بخندم، جرقه این موضوع هم از کلاس سوم ابتدایی در من زده شد. یادم می‌آید روزی دفتر مشقم را با خودم به مدرسه نبرده بودم و مدیر مدرسه حسابی مرا دعوا کرد که باید مادرم را فردا بیاورم، آن لحظه حسابی ترسیده بودم و گریه می‌کردم، سال‌ها بعد وقتی کلاس دوم راهنمایی بودم روز چهاردهم فروردین مصادف با روز پنج شنبه شد به همین خاطر من و یک سری از همکلاسی‌هایم که با هم صمیمی بودیم تصمیم گرفتیم بی‌خیال مدرسه رفتن شویم و به سینما برویم غافل از اینکه مادرم با چغلی یکی از بچه‌ها از این ماجرا مطلع می‌شود، به مدرسه می‌رود و ماجرا را با مدیرمان در میان می‌گذارد، مدیرمان هم برای اینکه ما را تنبیه کند من و دوستانم را از صف صدا کرد و با لحن بدی ما را مورد خطاب قرار داد، درآن لحظه به‌شدت ناراحت شدم و تحت تاثیر قرار گرفتم درحالی‌که داشتم گریه می‌کردم ناگهان یاد روزی افتادم که مدیرم در کلاس سوم ابتدایی مرا به خاطر نیاوردن دفتر مشق دعوا کرده بود، همانجا با خودم گفتم این مشکل بزرگی نیست چراکه در آن مقطع بزرگترین مشکلم نیاوردن دفتر مشق بود و الان نرفتن به مدرسه است و. . .، پس امروز هم برایم روزی مثل همان ماجرای دفتر مشق خاطره می‌شود و در آینده به آن می‌خندم. همین موضوع باعث شد هروقت در شرایط سختی قرار می‌گیرم یاد دفتر مشقم بیفتم و بدانم که این مشکلات روزی تبدیل به خاطره می‌شوند و به آنها می‌خندم. با این روحیه راحت‌تر از پس مشکلاتم بر می‌آیم.

شوخ‌طبعی منافاتی با جنتلمن بودن ندارد

تصور جامعه نسبت به آدم‌های شوخ‌طبع این است که آنها زندگی را جدی نمی‌گیرند درحالی‌که به نظرم آدم‌هایی که شوخی می‌کنند و بلدند که چطور یک موقعیت غمناک را به موقعیت خوب بدل کنند؛ از نبوغ و استعداد برخوردار بوده و افراد تواناتری هستند. اما ما فکر می‌کنیم آدم‌های جدی، آدم‌های موفق‌تری هستند و زودتر به جایگاه‌های بالای اجتماعی می‌رسند به همین خاطر بچه‌های‌مان را به جدی بودن دعوت می‌کنیم ولی شوخ‌طبعی نه‌تنها منافاتی با جنتلمن بودن ندارد بلکه شما اگر نگاهی به زندگی نوابغ دنیا بیندازید متوجه خواهید شد که اکثر آنها اهل شوخی و خنده هستند.

مصاحبه با محمد نادری

اولین باری که عاشق شدم

یادم است وقتی دبیرستان بودم در اثر سانحه‌ای پایم شکست و چون مراقبت درستی از آن انجام ندادم تا مدت‌ها شل می‌زدم و مجبور بودم با عصا راه بروم. برای پسری در سن و سال نوجوانی راحت نیست که با عصا در خیابان راه برود. به هر حال شرایط برای من به گونه‌ای پیش رفت که برای بهبود سلامتی پایم مجبور شدم تن به عمل جراحی بدهم. یادم است وقتی پایم را گچ گرفتند خانم پرستار جوان و خوش‌رویی اولین یادگاری را روی گچ پایم نوشت که «این نیز بگذرد». یادم است همین یادگاری باعث شد تا اولین عشق زندگی‌ام را تجربه کنم و عاشق خانم پرستار شوم. در آن ایام مدام دعا می‌کردم که شیفت ایشان شود و او کارهای مربوط به مداوایم را انجام دهد.

مادرم دنبال کار ثابت برای من است

در دوران مدرسه به‌ویژه دبیرستان درسم خوب بود واز آنجایی که در رشته تجربی تحصیل می‌کردم همه انتظار داشتند پزشک شوم اما من همه را با انتخاب رشته هنر سورپرایز کردم چون بازیگری و نویسندگی همواره دغدغه من بود و دوست داشتم در این حوزه کار کنم. وقتی موضوع را با مادرم در میان گذاشتم او چندان با این کار موافق نبود و ترجیح می‌داد در رشته دیگری تحصیل کنم اما من تصمیم خودم را گرفته بودم. هرچند بعدها وقتی نتیجه کارم را دید خوشحال شد اما هر از چند گاهی به من می‌گوید محمد این چه کاری است که مجبوری در خانه بمانی و برای رفتن به سر کار منتظر تلفن دیگران باشی. مادرم خیلی دوست دارد دنبال کار ثابت باشم و بازیگری را به‌عنوان شغل دوم انتخاب کنم. البته به عنوان مادر حق دارد چراکه واقعا حرفه ما از ثبات مالی برخوردار نیست اما کار ثابت با روحیه من سازگاری ندارد.

تعبیر فداکاری

الان که به آن روزها فکر می‌کنم با خودم می‌گویم زنان زیادی در جامعه ما هستند که با شرایطی مشابه مادرم در جوانی مواجه می‌شوند و همسرشان را از دست می‌دهند بسیاری از آنها برای حفظ کانون خانواده‌شان دست به فداکاری می‌زنند و ازدواج نمی‌کنند درحالی‌که به نظر من آنها نباید این حق را از خودشان بگیرند و با تنهایی به خودشان ظلم کنند. در فرهنگ ما این رفتار زنان بعد از فوت همسران‌شان نوعی رفتار ستایش‌گرانه است و اگر زنی خلاف آن عمل کند به خودخواهی متهم می‌شود درحالی‌که ما نباید این موضوع را فراموش کنیم که افراد در درجه اول باید خودشان ر ا دوست داشته باشند و به خودشان ظلم نکنند و اینکه زنی بعد از بیوه شدن دیگر ازدواج نکند نشانه فداکاری او نیست، هر کسی تنها یکبار به دنیا می‌آید و حق خوشبخت شدن را نباید از خودش بگیرد.

پدرم را در اثر سانحه تصادف از دست دادم

پدرم را در موشک باران سال ۶۷ و در یک حادثه تلخ رانندگی از دست دادم. در آن مقطع من تنها ۱۰ سالم بود و هیچ تصوری نسبت به مرگ نداشتم. وقتی اطلاع دادند که پدرم تصادف کرده و به بیمارستان رفته حتی تصور نمی‌کردم چنین اتفاقی رخ داده باشد. زمانی که به بیمارستان رفتم متوجه وخامت ماجرا شدم اما باز هم تصور نمی‌کردم که پدرم را از دست داده‌ام تا اینکه یک نفر راهنمایی اشتباهی به مادرم و خانواده‌ام کرد و از آنها خواست برای اینکه من و خواهر و برادرهایم با حقیقت ماجرا آشنا شویم ما را به غسالخانه ببرند تا شاهد غسل پدرم باشیم.

دیدن جنازه بی‌جان پدرم درحالی‌که مرده‌شور بدون هیچ احساسی در حال شستن او بود برای من در آن سن و سال واقعا تلخ بود و تاثیر بسیار بدی روی روحیه‌ام تا مدت‌ها گذاشت. روانشناسی اشتباه از سوی آن فرد باعث شد که تصویر من نسبت به مرگ پدرم هیچ‌گاه از ذهنم پاک نشود.

مادرم در ۳۰سالگی با چهار فرزند بیوه شد

در زندگی‌ام به هیچ کسی به اندازه مادرم مدیون نیستم. او وقتی تنها ۳۰سال داشت با چهار فرزند قد و نیم قد بیوه شد و همه جوانی‌اش را به پای من و خواهر و برادرهایم گذاشت تا بدون آنکه آب در دل‌مان تکان بخورد بزرگ شویم درحالی‌که بسیاری از دختران امروزی در سن و سال او حتی ازدواج هم نکرده‌اند گاهی با خودم می‌گویم او چطور در آن سن و سال از پس مشکلات بر آمد و توانست به بهترین شکل ممکن مسائل را مدیریت کند و در حالی که شرایط برایش فراهم بود، تن به ازدواج ندهد.

کاشکی اینجوری بمیرم

باید اعتراف کنم که از مرگ، به ویژه مردن در تنهایی می‌ترسم و دوست دارم در سن بالا در تختخواب و در کمال آرامش و کنار عزیزانم بمیرم. هر چند یک تصور فانتزی هم نسبت به مرگ دارم و آن این است که با گلوله کشته شوم. شاید این علاقه‌ام تحت تاثیر فیلم «گوزن‌ها» باشد که در سکانسی بهروز وثوقی می‌گوید: «نمردیم گوله هم خوردیم» به هر حال مرگ با گلوله را به مردن در اثر تصادف یا غرق شدن و. . . ترجیح می‌دهم.

جای شب و روزمبا هم عوض شده

باید اعتراف کنم که عاشق آرامش و سکوت شبم و همین موضوع باعث شده بیشتر شب‌ها بیدار باشم. شاید این سبک زندگی برای سلامتی خوب نباشد و باعث بی‌نظمی شود اما واقعیتش این است آرامشی که از شب‌ها می‌گیرم، باعث می‌شود با تمرکز بیشتری به کارهایی مانند کتاب خواندن، نوشتن و فکر کردن بپردازم، شلوغی و سر و صدایی که در روز وجود دارد، مانع از آن می‌شود به کارهایم که معمولا فکری هم هستند، می‌پردازم.

هر وقت که خانه هستم و در روز به خلوتم می‌روم، در مورد نقشی که قرار است بازی کنم یا متنی که باید بنویسم، فکر کنم، مادرم صدایم می‌کند و می‌گوید محمد بیکار هستی این کار را انجام بده. وقتی می‌گویم مادر بیکار نیستم، دارم فکر می‌کنم، می‌گوید موقع انجام فلان کار هم می‌توانی فکر کنی. به همین خاطر ترجیح می‌دهم شب‌ها در حالی که هیچ یک از این مسائل وجود ندارد، به کارهایم بپردازم.

نگران بالا رفتن سنم نبودم

بعضی‌ها به من می‌گفتند بازی در نقشی که سال‌ها از تو بزرگ‌تر است، در یک کار روتین شبانه ریسک است چرا که باعث می‌شود در جوانی با نقش یک مرد میانسال شناخته شوم. برایم هم مثال می‌زدند که این اتفاقات برای استاد جمشید مشیاخی هم رخ داد و او هم در ۳۰سالگی نقش‌هایی که ۲۰ سال از او بزرگ‌تر بود را باز ی می‌کرد. با وجود اینکه به همه این مسائل فکر کردم اما حضور در این کار برایم به قدری ارزشمند بود که آن را قبول کردم. به نظرم بازی در این سریال برایم سکوی پرتاب بود و می‌دانستم کار کردن با یک تیم حرفه‌ای ارزشمند‌تر از آن است که صرفا بخواهم با نقش یک جوان به مخاطب شناسانده شوم.

مصاحبه با محمد نادری

وقتی جوگیر می‌شوم

هوشنگ مظاهری مرد ساده‌ای است که در خیلی از اوقات جوگیر می‌شود. خیلی علاقه‌مند است که مشکلات را حل کند ولی معمولا با حرکتی که انجام می‌دهد معمولا مشکل را بحرانی‌تر می‌کند. یک اصطلاح هم دارد با این عنوان که بسپار به من! و معمولا هروقت این جمله را می‌گوید، خرابکاری در راه است. خیلی علاقه‌مند است پدری مدرن و با فرزندانش همراه باشد. حرف و خواسته‌های آنها را بفهمد و پا به پای آنها پیش برود ولی باز هم آنچه باید اتفاق نمی‌افتد.

چاقی‌ام را برای شمعدونی نگه داشتم

پیش از سریال «شمعدونی» به‌شدت درگیر کار نویسندگی بودم؛ همین موضوع باعث شده بود زمان زیادی را بدون داشتن تحرک مدام پشت میز بنشینم به همین خاطر چند کیلویی اضافه وزن پیدا کرده بودم. وقتی به گروه «شمعدونی» اضافه شدم آنها از من خواستند که این اضافه وزنم را حفظ کنم چرا که باعث می‌شود مسن‌تر نشان داده شوم و به نوعی این چاقی در خدمت باورپذیری کاراکتر هوشنگ مظاهری بود من هم این موضوع را پذیرفتم. ولی بعد از پایان فیلمبرداری رژیم و ورزش را شروع کردم و توانستم این اضافه وزن را کم کنم.

شباهت بین من، بهنام تشکر و امیر جعفری

بعد از پخش سریال «شمعدونی» یکی، دو نفر به من گفتند جنس بازی‌ات در این سریال به سبک بازی بهنام تشکر در سریال «ساختمان پزشکان» شباهت دارد. وقتی در اینستاگرامم از طرف فردی این موضوع را خواندم، برایم تعجب‌آور بود چون خودم هرگز متوجه چنین شباهتی نشده بودم. من با بهنام در تئاتری کار کرده بودم. هر چند که آن اثر با بازی بهنام تشکر به دلیل سفرش هیچ‌گاه روی صحنه نرفت اما این موضوع باعث شده بود که ما شناخت خوبی را در تمرینات نسبت به هم پیدا کنیم.

به هر حال هیچ نیتی برای شبیه شدن بازی من به بهنام تشکر وجود نداشت و اگر این حس ایجاد می‌شود به دلیل شرایطی است که این دو کاراکتر در آن قرار داشتند. شخصیت نیما و هوشنگ شباهت‌های بسیاری با هم دارند. هر دو این کاراکترها مدام بلا سرشان می‌آید و مدام گاف می‌دهند و حتی از سوی دیگران تا حدی تحقیر هم می‌شوند. ضمن اینکه جنس صدای من و بهنام هم تا حدودی بم و به هم نزدیک است. در عین حال که من سعی می‌کردم تاحد زیادی صدایم را نازک کنم و از لحن خودم فاصله بگیرم. حال نکته جالب برای من اینجاست که بعضی‌ها به من می‌گویند تو شبیه امیر جعفری هستی.

مصاحبه با رامبد جوان |عکس رامبد جوان با همسرش|عکس رامبد جوان به همراه همسرش|عکس های رامبد جوان با همسرش|عکس های رامبد جوان به همراه همسرش|جدیدترین عکسهای رامبد جوان با همس...
سبک لباس پوشیدن ریحانا در گذر زمان |عکس ریحانا|عکس ریحانا بدون لباس|عکس ریحانا جدید|عکس ریحانا قبل از عمل|عکس ریحانا خواننده|عکس ریحانا در مسجد|عکس ریحانا بدون ارایش|عکس ریحانا و دوست پ...
مصاحبه با ناصر ملک مطیعی   واقعا بعید است كسی ملك‌مطیعی را نشناسد؛ حتی اگر از كنار سالن سینما هم رد نشده باشید یا حركات چشم و ابروی او را در كلوزآپ‌های به یاد ماند...
بازیگر کیمیا: شیفته شهرت نیستم سودابه بیضایی با پخش دو سریال «کیمیا» و «آمین» بیش از پیش به مردم معرفی شد. این بازیگر در قسمت‌های اول سریال «کیمیا» نقش زنی مومن و متدین به نام خا...
مصاحبه با نصرالله وحدت اصفهان نه‌تنها به صنعتگران و جاذبه‌های گردشگری‌اش معروف است بلكه ستاره‌های فراموش‌نشدنی بسیاری را هم به جامعه هنری معرفی كرده است. زوج نصرت‌ا... وحدت ...
مصاحبه با مهدی مدرس مجله خانواده سبز - پرستو فولادی نژاد: مدت ها به دنبال فرصتی بودم تا با کسی از جنس موسیقی گفتگو کنم و خوشحالم که مهدی مدرس همان هدف من بود. مهدی مدرس د...
مصاحبه با شهرام لاسمی، «قلقلی» محبوب |شهرام لاسمی|شهرام لاسمی ویکیپدیا|شهرام لاسمی معروف به قلقلی|شهرام لاسمی فوت شد|شهرام لاسمی درگذشت|شهرام لاسمی قلقلی|شهرام لاسمی فوت|شهرام لاسمی فوت ک...
مصاحبه با پژمان جمشیدی چهار پنج باری زمان انجام مصاحبه تغییر کرد و بالاخره در یک غروب بسیار گرم زمستانی، اواخر بهمن ماه، به منزل آقای جمشیدی واقع در شهرک غرب رفتیم. پژمان...
مصاحبه با خاطره حاتمی و مادرش مجله زندگی ایده آل - الناز دیمان: دختران جوان در سال‌های اخیر تمایلی به ازدواج در سنین پایین ندارند و ازدواج‌های دیر هنگام در سنین بالا كم و بیش مد شد...
مصاحبه با شقایق دهقان   هفته نامه تماشاگران امروز - زهرا افشار: هر دو اول از طریق نویسندگی با هم آشنا شده اند. حالا شقایق دهقان را بیشتر به عنوان بازیگر می شناس...
مصاحبه با مجید مظفری و دخترش |عکس مجید مظفری|عکس مجید مظفری و دخترش|عکس مجید مظفری وهمسرش|عکس مجید مظفری با دخترش|عکسهای مجید مظفری|عکس دختر مجید مظفری|عکس همسر مجید مظفری|عکس باز...
مصاحبه با یاس و سیامک عباسی   یاسر بختیاری با اسم هنری «یاس» را بیشتر با ترانه های اجتماعی اش می شناختیم و شین آبادش، و البته تران فیلم سینمایی «چهارسو» که به تازگی و...
مصاحبه با سحر ولدبیگی و نیما فلاح   عمرا بتوانید زوجی انرژیك‌تر از آنها در میان هنرمندان پیدا كنید. زندگی مشترك آنها در این سال‌ها بدون هیچ حاشیه‌ای در بستر آرام خودش در جر...
مصاحبه با امیر غفور امیر غفور در باشگاه متین ورامین عضویت دارد. او که متولد 16 خرداد 1370 در کاشان است، در همین شهر والیبال خود را شروع کرد. غفور پس از طی کردن مراحل پیشر...
مصاحبه نوروزی با علیرضا خمسه   علیرضا خمسه بی‌شك یكی از محبوبت‌ترین بازیگران سینمای ایران است؛ هنرمندی خوش‌اخلاق و خوش‌رو كه در بسیاری از آثار معتبر سینمای ایران نقش‌آفر...