در دانلود رمان غربت بی نهایت رمان عاشقانه جدیدی را برای دانلود با فرمت های مختلف آماده کردیم که در مورد دختری به اسم آرزوئه که عاشق پسر همسایشون میشه ولی پسره مدام با دخترا می گرده و به آرزو بی توجه … یه اتفاقاتی میافته که جای دختر و پسره عوض میشه دختره میفهمه اون حسی که بهش داشته عشق نبوده ولی پسره سفت و سخت عاشقش میشه و ماجراهایی که بینشون اتفاق میوفته …

دانلود رمان غربت بی نهایت

نام رمانغربت بی نهایت

نویسنده: بلوط

ژانر: عاشقانه و اجتماعی

تعداد صفحات: ۳۷۴

توجه: کلیه قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد.

خلاصه دانلود رمان:

دانلود رمان غربت بی نهایت ⋆

دانلود رمان غربت بی نهایت

در مورد دختری به اسم آرزوئه که عاشق پسر همسایشون میشه ولی پسره مدام با دخترا میگرده و به آرزو بی توجه … یه اتفاقاتی میوفته که جای دختر و پسره عوض میشه دختره میفهمه اون حسی که بهش داشته عشق نبوده ولی پسره سفت و سخت عاشقش میشه و ماجراهایی که بینشون اتفاق میوفته …

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خونیم:

هوا رو به تاریکی بود،اتوبوس شلوغ بود،همه ی صندلی ها پر بودند و افراد زیادی هم ایستاده
بودند.منم جلوی درش ایستاده بودمو میله ی زرد رنگو محکم توی دستم گرفته بودم.به هر
ایستگاهی که میرسیدیم درها باز میشد و باد خنک پاییزی تنمو میلرزوند.به نزدیک ترین
ایستگاه به خونمون که رسیدیم؛پیاده شدم.سردی هوا وادارم کرد زیپ سوشرت توسیمو بالا
بکشم و کلاهشو سرم بزارم.

دانلود رمان غربت بی نهایت
صدای اذون آرامش خاصی بهم میداد لحظه ای چشمامو بستم و ریه هامو پر از هوای سرد کردم
آخ که چه قدر تاریک شدن هوارو دوست داشتم به خاطر همین ساعت کلاس نقاشیمو جوری
تنظیم کرده بودم که تاریکی هوا به خونه برسم گرچه مامان و بابام خیلی موافق نبودند.به
کوچمون رسیدم خداخدا میکردم اون دویست شیش نقره ایه آشنااز کنارم رد بشه.قدمامو
آهسته کردم و چشمو گوشمو تیز کردم تا ببینمش.ولی نه نبود.تف به این شانس حالا خوبه
همیشه توی خیابون و کوچه درحال دوردوره ولی تا من از خونه میام بیرون غیبش میزنه.راستی
چیشد که اینطوری شد تا شیش ماه پیش از همه ی پسرا متنفر بودم،ساده و سربه زیر و به قول

دانلود رمان غربت بی نهایت

دوستام مثبت ولی الان…نمیگم منفی شدم ولی دیگه اون آرزوی سابق نیستم.تا یه متن عاشقانه
توی تلگرامو و اینستاگرام میخوندم مسخرم میومد و کلی به اون اراجیف میخندیدم.ولی
الان….نشده هرروز چشمام به خاطر همون اراجیف خیس نشن.کلیدمو از کوله ام در آوردم و توی
قفل در پیچوندم.خونه تاریک غرق سکوت بود،دیگه به این تنهایی ها عادت داشتم مامان
آرایشگر بود و آرایشگاهش چند تا کوچه با خونمون فاصله داشت،بابا هم معلم ریاضی بود و تا
ظهر مدرسه بود بعد از ظهر هم معمولا میرفت کتاب فروشی عموم و کمکش میکرد.برقارو روشن
کردم ساعت   :  .وای چه قدر روز ها کوتاه شده بود شب هارو دوس داشتم ولی به محض تاریک
شدن هوا انگار ضریب هوشیم میومد پایین.هیچ جوره درس ها تو مخم نمیرفت.بدون اینکه

دانلود رمان غربت بی نهایت

لباسامو از تنم در بیارم روی تخت دراز کشیدم،بغض راه گلومو بسته بود و ناخودآگاه اشک های
گرمم صورت سردمو پوشوندن.آخه آخه من…به خاطر کی؟به خاطر چی داشتم گریه میکردم منی
که توی بچگی هرکی دعوام میکرد،غد و جدی اخمامو میکردم توهمو بغضمو قورت میدادم بعد یه
نفش جوابشو میدادم!نمیتونستم بیش از اینها با خودم کلنجار برم انگار قلب و مغزم مخالف هم
دستور می دادند،آخه گناه من این وسط چی بود؟به حرف کدومشون گوش میکردم؟تو اون لحظه
سفید به وسوسم A هیچ کاری نمیتونست آرومم کنه جز نقاشی.تخته شاسی،مداد هام و کاغذ
انداخت.تا به خودم اومدم چهره ی سامیارودیدم،نمیدونم کی و چجوری کشیدمش،انگار

دانلود رمان غربت بی نهایت

هیپنوتیزم شده بودم؛به تصویر خیره شدم،آخه تو چی داری که منو عاشق خودش کرده؟نمیدونم
چی هستی که باعث شدی اشکم دربیاد.یه چهره ی معمولی،موهای خامه ای لخت که به سمت
راست کج شده،چشمانی کشیده و مشکی مشکی به رنگ زغال با برق خاصی درونش،بینی
استخوانی متوسط،لب هایی باریک،پوستی روشن،قد بلند،نسبتا لاغر با عینکی که فریم مشکی
داشت.دلم براش تنگ شده بود با توصیف کردن چهرش هم دلتنگیم هزار برابر شد،توی افکار
خودم غرق بودم که صدای در ازجا پروندم.یعنی مامان و بابا بودند؟مگه ساعت چند بود؟عقربه

دانلود رمان غربت بی نهایت

های ساعت اعداد   و : رو نشون میدادند.هشت و رب؟دور از باور بود.درو که باز کردم با دیدن
چهره ی مامان و بابا لبخند عمیقی زدم ولی بعد یادم افتاد که تصویر سامیارتوی اتاق افتاده و اگر
لحظه ای چشم مامان و بابا بهش بیفته همون یکم اعتمادی که بهم دارند از دست میره.شیرجه
زدم توی اتاقو کاغذو لای دفتر خاطراتم گذاشتم.
سرویس مدرسه طبق روال همیشگی سر کوچه نگه داشت،بارون شدیدی میبارید،دویست شیش
نقره ای که دلم براش یک ذره شده بود و یک هفته بود ندیده بودمش پارک کرده بود ولی ماشین
روشن بود و از عقب مشخص بود دونفر جلو نشسته اند،در هر مسئله ای مربوط به سامیار فضول

دانلود رمان غربت بی نهایت

ترین آدم کره ی زمین میشدم.یاد اولین روزی که دیدمش افتادم یک سال پیش یک روز
بارونی.وقتی داشتم از جلوی ماشین رد میشدم یک لحظه برگشتم ببینمش…بغض گلومو گرفت و
شوکه شدم…چه کلمه ی مسخره ای شوکه؟مگه چیز غیر طبیعی بود؟همه توی محل میدونستند
سامیار هر روز با یکیه،برای تفریح…توی ماشین جوری دختره صمیمی نشسته بوذ که انگار ده
ساله باهم دوستند.صدای قهقهه های دختره با لهن چندش آور و عشوه های مسخرش حالمو بهم
زد.آخه من چیم از اون دختر کمتر بود که سامیار یه بار هم نگاهم نکرد؟انگار دختررو خیلی

دانلود رمان غربت بی نهایت

دوست داشت با لبخند و عشق نگاهش میکرد…محو تماشای اون صحنه ی دلخراش…البته
دلخراش برای من بودم که چتری رو روی سرم احساس کردمفهمیدم کی بود.بوی عطرش کاملا
لوش میداد.با لبخندی ساختگی برگشتم و گفتم تو اینجا چکار میکنی؟آراد هم لبخند گشادی زد
و گفت علیک سلام دختر خاله خیس خیس شوی بیا بریم._مرسی ولی من از خیس شدن
نمیترسم بدون چتر راحت ترم._باشه پس من هم به چتر نیاز ندارم.بعد چترو بست و با من هم
قدم شد.هیچ حذفی نمیزدم و غمگین توی خودم بودم؛آراد سکوتو شکست_آرزو چرا اینقدر
دپرسی؟_نه دپرس نیستم.جدی شد و ایستاد_چی دیدی که وارفتی؟همون موقع که من اومدم
محو دیدن چی بودی که اینقدر تو رو بهم ریخت؟ حالم خوش نبود حرفای آراد هم بیشتر به همم

دانلود رمان غربت بی نهایت

میریخت_من نمیفهمم راجع چه موضوعی حرف میزنی. بعد قدمامو تند کردم و خودمو به سرعت
به خونه رسوندم .با آراد راحت بودم البته اون از من راحت تر بودیه جورایی باهم بزرگ شده
بودیم ولی نه اونقدر راحت که برم بهش بگم عاشق شدم!ناهار خاله مریم این ها )مامان آراد و
علی( و خاله مهری این ها دعوت بودند خونمون.با دیدن بچه های زلزله ی خاله مهری اعصابم بهم
ریختاصلا تو این وضعیت حوصله ی سه تا پسر وحشی که هرچزی میدادی دستشون خراب
میکردنند و نداشتم.سریع سلام دادمو رفتم توی اتاقم؛خدا روشکر خیلی اتاقم آسیب ندیده
بود.فقط قاب عکس دیوار شکسته،وسایل روی می دراور ریخت و پاش و بهم ریخته و روی یکی از
دیوار ها با مداد رنگی های اصلم چند تا نقاشی کشیده شده بود…اگه فقط اگه خاله مهری نبود
اون سه تا وحشی رو جنازشون میکردم.داشتم بلند بلندفحش میدادم بهشون که دستگیره ی در

دانلود رمان غربت بی نهایت

اتاقم چرخید…یا ابوالفضل یعنی خاله مهری بود؟_نترس بابا منم._ای خدا نکشت آراد فکر کردم
خاله مهریه نزدیک بود بی دخترخاله شی.نمیدونم من اون لحظه ناراحت و عصبی با چشمای ورم
کرده و بغض قورت داده چه حرف بانمکی زده بودم که آراد و به قهقهه انداخت._میدونستی وقتی
ناراحت و عصبی ای چه با نمک میشی؟نه دیگه این موجود داشت اعصابمو به هم میریخت._آره
آره آراد من عصبیم و بیش از اندازه ناراحت حالا میشه دست از سرم برداری و راحتم بزاری؟انگار
روش کم شد و رفت.پرده ی بلند اتاقمو کنار زدم و به نمایش بارون خیره توم.چه روز خوبی بود ب
ای سامیار یه قراره عاشقانه در یه روز عاشقانه.کنترل اشکام دست خودم نبود بی اجازه مثل
اسکی سوار های ماهر از چشم هام سر آزیر میشدند؛از گونه هام با مهارت میپریدند و در آخر از

دانلود رمان غربت بی نهایت

کنار لب هام از خط پایان می گذشتند.بغضم سخت راه نفسمو میگرفت.تازه میفهمیدم چه قدر به

دوست دختر های سامیار اون دختر های از خود راضی حسودیم میشد.چه راحت میتونستند با
سامیارم حرف بزنند بخندند و لحظاتشونو با اون شریک شن.صدای باز کردن در اتاق رشته ی
افکارم رو پاره کرد. آراد اومد تو بهش توپیدم._ای بابا دیگه چیه؟_بیا بخور به خاطر این اخلاقته
که یه دوس پسرم نداری دیگه….از حرف آراد بی نهایت ناراحت شدم جوری غمگین و افسرده
نگاهش کردم که دست از شوخی برداشت جدی شد وگفت ببخشید شوخی کردم بیا ناهار همه
شروع کردند من موندم منتظر تو..

دانلود رمان عاشقانه غربت بی نهایت|رمان عاشقانه غربت بی نهایت| رمان غربت بی نهایت رمان خانه| رمان عاشقانه بدون سانسور غربت بی نهایت| رمان عاشقانه صحنه دار غربت بی نهایت| رمان عاشقانه ایرانی غربت بی نهایت| رمان عاشقانه کوتاه غربت بی نهایت| رمان عاشقانه ۹۸ia غربت بی نهایت| رمان عاشقانه خارجی غربت بی نهایت| رمان عاشقانه پلیسی غربت بی نهایت| رمان عاشقانه دانلود غربت بی نهایت| غربت بی نهایت|رمان عاشقانه| رمان| رمان خانه| رمان عاشقانه| رمان| رمان خانه| رمان عاشقانه بدون سانسور| رمان عاشقانه صحنه دار| رمان عاشقانه ایرانی| رمان عاشقانه کوتاه| رمان عاشقانه ۹۸ia| رمان عاشقانه خارجی| رمان عاشقانه پلیسی| رمان عاشقانه دانلود| رمان غربت بی نهایت|دانلود رمان غربت بی نهایت برای موبایل|عکس شخصیت های رمان غربت بی نهایت|دانلود رمان غربت بی نهایت apk|دانلود رمان غربت بی نهایت نگاه دانلود|رمان غربت بی نهایت قسمت اول|دانلود رمان غربت بی نهایت نسخه apk|دانلود رمان غربت بی نهایت apk|رمان غربت بی نهایت قسمت اخر| رمان|رمان نودهشتیا|رمان های زیبا و خواندنی|رمان معشوقه ۱۶ ساله|رمان اشتباه شیرین|رمان مستانه عشق|سایت باغ رمان|رمان شام مهتاب|دانلود رمان جدید نودهشتیا| رمان های لاو ۹۸