در داستان مادر جهنمی یک داستان زیبا و جذاب برای شما عزیزان قرار دادیم که می گویند بهشت زیر پای مادران است امادر دستان مادر منجهنمی بود سوزان که شراره های آتشش زندگیَم را سوزاند…

داستان مادر جهنمی

داستان کوتاه: مادر جهنمی

نویسنده: آرزو آتشگاه

خلاصه داستان:

داستان مادر جهنمی ⋆
بهشت زیر پای مادران است
اما
در دستان مادر من
جهنمی بود سوزان
که شراره های آتشش
زندگیَم را سوزاند

متن کامل داستان مادر جهنمی:

حسام، نمی خوای ببینیش؟
” از بین در، مامان را نگاه می کنم که ماتیک سرخ را بر روی لب هایش می کشد. زیباست. زیباتر از هر زنی که تا به حال
به عمرم دیده ام. دستی به موهای مشکی بافته اش می کشد
و می رود آشپزخانه. هندوانه را قاچ می کند و درون ظرف کریستالی محبوبش می ریزد. شربت بهار نارنج درست می کند و
پاشو »: پارچ و ظرف هندوانه را بر می دارد. رو به من می گوید
«. بریم تو حیاط، الان بابا میاد

داستان مادر جهنمی
کار هر روزمان است. سر ساعت پنج، با خوراکی های باب میل بابا، می رویم به استقبالش. صدای در که می آید، قبل از
مامان خودم را به در می رسانم و بازش می کنم.
برق چشم های بابا، وقتی نگاهش به مامان می افتد دیدنی ست ! بغلم می کند و هنوز چشمانش پیِ ماتیک سرخ مامان و
»: بافته ی موهای بلندش است. مجله گل آقا را می دهد دستم
زیر چشمی نگاهش می کنم که به سمت مامان می رود و می بوسدش. زیر گوش مامان « بدو برو بازی کن پدر سوخته
چیزی زمزمه می کند که رنگش سرخ می شود و می خندد.
مجله گل آقا را پاره می کنم.”
دلش برات تنگ شده ، می فهمی؟

داستان مادر جهنمی

” نشسته ایم در حیاط خانه پدرجان، من و مامان و خانم جان. آمده ایم قهر. سرم را روی پای مامان می گذارم و به لب
های کوچکش خیره می شوم. غر می زند. از بابا می گوید و بی
»: عرضگی اش. از اذیت های عزیز که به قول خودش دخالت می کند در هر چیزی.خانم جان اخم می کند و لب می گزد
حیا کن دختر، آدم درباره مادر شوهرش این جوری حرف نمی
مامان لب ورچیده، ساکت می شود . از عزیز متنفرم. خانم جان تسبیحش را بر می دارد و یا علی گویان بلند می شود، «. زنه
کمر درد دارد و دکتر و دوا هم افاقه ای نکرده. از کنار ما رد

داستان مادر جهنمی

می رود «. عزیز خانم بزرگترته، احترامش واجبه. پاشو وسایلت رو جمع کن دختر، عصر شوهرت میاد دنبالت »: شدنی می گوید
داخل خانه، مادر اشک ریزان پناه می برد به درخت های ته
باغچه. همان لحظه، در ظهر تابستان پنج سالگیم، از خانم جان هم متنفر می شوم.
چند ساعت بعد، نشسته ایم در رنوی آبی رنگ بابا و به سمت خانه می رویم. از بابا هم متنفرم.”
نمی خوای حرف بزنی؟ خدا نیستی که قضاوت می کنی حسام !
” هفت ساله ام. بابا سیگار به دست قدم می زند و صدای گریه های پیچیده در اتاق، روحم را می خراشد. سومین روزِ متوالی
در این هفته است که دعوا کرده اند. مامان به پشتی تکیه
داده، هق هق می کند و هر قطره اشکش، بند دلم را پاره می کند. بابا پنجمین نخ سیگارش را از پنجره پرت می کند بیرون.
می نشیند کنار ماه بانوی رویاهایم، موهای پریشان شده

داستان مادر جهنمی

«. گریه نکن دیگه، من که گفتم ببخشید. بابا مادرمه، عاقم می کنه، نمی تونم جلوش واستم که »: اش را کنار می زند
جوابش می شود یک قطره اشک دیگر بر گونه های سرخ مامان. روی دو زانو، نزدیکشان می شوم. دلم بغل مامان را می
برو تو اتاق بچه، انقدر »: خواهد. دستی هلم می دهد عقب
گفتن هایش خار می شود در دلم.” « کبری جان » سرِ مامان را می بوسد و «. جلوی دست و پا نباش
با کی داری لج می کنی؟ خودت یا اون؟
” چادر سیاهش را سر می کند، تضاد رنگ مشکی با صورت سفید رنگ برف و گونه و لب های سرخش دیوانه کننده است.
کلاه نقاب دارم را سرم می کند، پر چادرش را جلوی

داستان مادر جهنمی

صورتش می گیرد و می رویم. جست و خیز کنان کنارش راه می روم و قول می گیرم برایم خط کش جادویی بخرد. از همان
ها که علی هم دارد، دور مچ دستش حلقه می کند و پز
از تمام دنیا بیشتر «. اگه پسر خوبی باشی می خرم »: می دهد. به جای خالی دندان شیری ام نگاه می کند و می خندد
دوستش دارم. حتی از بابا که می گوید من عمرش هستم ولی تمام
مدت نگاهش به چهره ی مامان است. از جلوی طلا فروشی حاجی صفدری که رد می شویم، به نشانه سلام سر خم می کند
و لبخند می زند. مامان سرخ می شود و سرش را پایین می
اندازد. حاجی صفدری را دوست ندارم. هر کسی که مامان را نگاه می کند را دوست ندارم.”

داستان مادر جهنمی

بسه دیگه این سکوت! خسته م کردی .
” مامان دیگر برای بابا لب هایش را سرخ نمی کند . دیگر موهایش را نمی بافد و دامن های چین دار نمی پوشد. از شربت
بهار نارنج و هندوانه قاچ شده و استقبال ساعت پنج عصر
خبری نیست. دیگر برایم قصه نمی خواند و لبخند های زیبا نمی زند. حتی وقتی بابا دیروز برایش یک شرف شمس گرفت،
بدون نگاه کردن انگشتر را پرت کرد روی قالی خرسک های
کبری کم »: امروز هم خودش را زد به خواب و کلا جواب ما را نداد. بابا کم مانده گریه کند «. ببر بده به عزیز خانوم »: اتاق
آوردم دیگه از دستت، چته آخه؟ من نمی تونم رو حرف عزیز
منم شوهر بی عرضه و »: مامان چادرش را می کشد سرش و دست من را می گیرد «! حرف بزنم، شیرشو حلالم نمی کنه
ساعتی بعد، خانه خانم جان «! نون خورِ ننه بابا نمی خوام
هستیم. مامان نشسته وسط حیاط و گریه می کند . خانم جان ایستاده بالای سرش و فریاد می زند. من چسبیده ام به درخت
انجیر و می لرزم. صدای فریاد خانم جان گوشم را پر می

داستان مادر جهنمی

دردت چیه کبری؟ خوشی زده زیر دلت؟ ذلیل مرده مردم نون ندارن بخورن تو از شکم سیری بونه »: کند
مامان موهایش را می کشد و جیغ می زند. بغضم می ترکد و می زنم زیر گریه. خانم جان می آید «. ( بهونه ) می گیری
این بچه »: سمتم، از بازویم می کشد و پرتم می کند بغل مامان
نمی خوام. شوهر بی عرضه »: مامان می زند روی زانوهایش «؟ چی میشه؟ ما چی میشیم؟ بدنومی می خوای درست کنی
نمی خوام. مردِ بیست سال از خودم بزرگ تر نمی خوام.
خانوم جان از روی ایوان «. سیزده سالگی شوهرم دادین، دو سال بعدش یه توله پس انداختم. دیگه نمی خوام خانوم جون
پاشو این ادا اطواراتو »: چادر مامان را پرت می کند طرفش
می رود داخل و در کشویی را «. جمع کن برو خونه ت . یه بار دیگه بدون شوهرت درِ این خونه رو زدی حسابت با آقا جونته
محکم می کوبد. مامان لحظه ای به من نگاه می کند ،
«. چشمانش خیس است، هلم می دهد عقب و تلخ گریه می کند. می چسبم به پایش و اشک می ریزم

داستان مادر جهنمی

سنی نداشت حسام، شاید اگه توام جاش بودی ..
” امتحان های ثلث دوم را می دهم. بابا قول داده اگر نمره هایم بیست شود، برویم امامزاده صالح. هر روز با مامان می رویم
بازارچه. هنوز از حاجی صفدری متنفرم. یک بار از جلویش
از جیب کتش مشتی نخودچی کف دستم ریخت. زیر چشمی مامان «! چه پسر خوبی »: رد شدنی دست کشید به سرم و گفت
مامان سرخ شد و «! هنوز منتظرما »: را نگاه کرد و گفت
دستم را کشید. دور که شدیم، نخودچی ها را ریختم زیر پایم و له کردم.”
با خودخوری به کجا می خوای برسی؟

داستان مادر جهنمی

” جهنم برپا شده. همه جمع شده اند خانه مان. خانم جان به پشتی تکیه داده، چادرش را بر سرش کشیده و گریه می کند.
عزیز خانم با صورت پف کرده زل زده به خانم جان، آقا جان
در حیاط سیگار می کشد، و بابا .. بابا مات مانده به دیوار رو به رو و حرف نمی زند. از ظهر که از مدرسه آمدم، اوضاع همین
است. نشسته ام گوشه آشپزخانه، انگشتر شرف شمس مامان
را کف دست راستم گرفته ام و منتظرم. از هر کسی می پرسم مامان کجاست یا گریه می کند یا فریاد می زند. صدای پر تشر
تحویل بگیر زهرا خانوم! »: عزیزجان در اتاق می پیچد
این بود دختری که اون همه پزشو می دادی؟ ای تف! تف به ذاتت عروس. کم خوبی کردم بهت؟ کم هواتو داشتم؟ بچه ی
خانوم جان دماغش را بالا «.. بدبختم کم رسید بهت؟ کم
عزیز خانوم اذیتای شما بود که بچه مو در به در کرد! بس که موش دووندی تو »: می کشد و می پرد وسط حرفش
«.. زندگیشون. نذاشتی این دو تا بچه

داستان مادر جهنمی

ای خدا به زمین گرمت بزنه کبری! این بود جواب محبتای من؟ بری پشت سرم لیچار »: صدای جیغ عزیز می ترساندم
«.. بگی؟ من نفرین می کنم ، نمی گذرم
حالا صدای جیغ هر دویشان بلند شده، گریه می کنند و فحش می دهند. دست هایم را روی گوشم می گذارم. دلم مامان را
می خواهد، لب های خندانش، موهای بافته و مواجش، بوی
از آشپزخانه «؟ حبیب؟ حبیب مادر »: یاس لباسش. صدای افتادن جسمی هردوشان را ساکت می کند. عزیز جیغ می زند
میدوم بیرون. بابا را می بینم، با چهره ی کبود نقش بر زمین شده

داستان مادر جهنمی

«. و چشم هایش بسته است. شرف شمس را پرت می کنم روی زمین و می زنم زیر گریه
حسام ..
” بابا ویلچر نشین شده. من مانده ام و یک بابای فلج و عزیز خانمِ غرغرو. روزی نیست که مامان را فحش ندهد و نفرین
نکند. بابا ساکت است، ساعت ها زل می زند به در و دیوار خانه،
گاهی شب ها یواشکی گریه می کند. روزها می گذرند، ثلث سوم هم تمام می شود و معدلِ بیست هم لبخند به لبان بابا نمی
قول دادی سه تایی بریم امامزاده »: آورد. بهش می گویم
کارنامه را پاره می کند و می زند زیر گریه. می «؟ صالح، مامان قول داده بود خط کش جادویی بخره. اصلا چرا مامان نمیاد
نشینم روی زمین و با گریه زانوهایم را بغل می کنم. مامان
را می خواهم.”

داستان مادر جهنمی

حسام ..
حسام .. حسام .. حسام ..
متنفر شده ام از اسمم، بس که صدایم زده. با هر کلمه اش، یاد مامان می افتم و روزهای سخت کودکی ام. یاد بی کسی و
بی پناهی نه سالگی ام. چرا آن روزها کسی نگفت حسام؟
روزی که چمدانش را برداشت و با حاج صفدری رفت، روزی که شد زن پسر حاج صفدری، روزی که خبر رسید رفته اند
امریکا ، که طلاق غیابی گرفت و بابا برای بار دوم سکته کرد،
روزی که .. چرا آن روزها کسی نگفت حسام؟
از سر خاک بابا بلند می شوم و خاک لباسم را می تکانم. امروز چهلمش بود! چه غریبانه و تنها ..
راه می افتم سمت خروجی قبرستان. علی، دوست و رفیق بچگی ام همچنان دنبالم می آید و حرف می زند. دلم می خواهد
بگویم جای این حرف ها، این سی و سه سالی که بی مامان
گذشت، روحی که جا گذاشتم در نه سالگی را به من برگردان. می توانی؟ شب گریه های بابا، یتیم و بدنام بزرگ شدن خودم،
عدم اعتمادم به زن ها ، همه را درست کن و من هرکار
بگویی می کنم . می شود؟ نمی شود.

داستان مادر جهنمی

کمی دورتر، زنی را می بینم. با لب های سرخ و موهای بافته شده ای که از زیر شال بیرون زده. قلبم می لرزد. از همین
فاصله هم می توانم بوی یاس پیراهنش را حس کنم. از پشت

پرده اشک، می بینمش که به سمتم می آید. پیر شده. ولی هنوز زیباست، زیباتر از هر زنی که تا به حال به عمرم دیده ا
«! حسام جان »: م. لب می زند
عقب گرد می کنم. شرف شمس داخل جیبم را فشار می دهم و با قدم های تند دور می شوم.
مامانِ خودم را می خواهم، نه عروس حاج صفدری را !
پایان